تبليغاتX
آغاز کلام --- خاطرات ریزه میزه
آغاز کلام --- خاطرات ریزه میزه

متن زير تقديم باد به همه ي دوستان، همنوردان، و غريبه هاي آشنايي كه چه در برنامه مردانه تلاش كردند يا از دور نظاره و نقد مان كردند، حال به هر شكل ُ لحني. شما با تلاشتان، نقدهاي تان اگر چه چكشي، ما را به پاره اي از نواقصمان آشنا و در ادامه را مصمم تر ساخت.

سپاستان باد – پايدار باشيد

مهر هشتاد وهشت

شبی از آنِ رابی

این داستان واقعی است و ارزش خواندن را دارد!

    این داستان را نه به خواست خود،‌ بلکه به تشویق و ترغیب دوستانم می‌نویسم.  نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دی‌موآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم.  مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است.  در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است.  با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام.     امّا، از آنچه که شاگردان "از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده" می‌خوانمشان سهمی داشته‌ام.  یکی از این قبیل شاگردان رابی بود.  رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد. 

برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند.  امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد.  پس او را به شاگردی پذیرفتم.  رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است.  رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد.  امّا او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد.     در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم.  در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم."  امّا امیدی نمی‌رفت.  او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت.  مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حدّ می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانهء من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد.  همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد.   

  یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید.  خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم  بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد.  البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید.  وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.    

 چند هفته گذشت.  آگهی و اعلانی دربارهء تک‌نوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم.  بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟".  توضیح دادم که، " تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی."  او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین می‌کنم.  خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت..     نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند.  شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد.  تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود..  برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم.  در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکند چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.  

   برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد.  شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود.  رابی به صحنه امد.  لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند..  با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"     رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد.  وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم.  ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم. 

انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید.  از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت.  آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد!  هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد.  بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتهی رساند.  تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند.     سخت متأثّر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم.  گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی!  چطور این کار را کردی؟"  صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، "می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟  خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد.  او کر مادرزاد بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود.  امشب اوّلین باری است که او می‌توانست بشنود که من پیانو می‌نوازم.  می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد."  

   چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد.  مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است.     خیر، هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم.  و امّا رابی؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد.     رابی در آوریل 1995 در بمب‎گذاری بی‎رحمانهء ساختمان فدرال آلفرد مورای در شهر اوکلاهما به قتل رسید.  

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیستم مهر 1388 توسط ح.نجاریان |
راستی چقدر به داشته هایمان باید تعهد داشته باشیم

آی آی انسانها

حرف دهن پر کنیه نه چه کسی باید به این امر وفا دار بمونه

اینجا قلب تپنده کشور است برای کوهی ها یعنی دماوند این اسطوره بلند بالا که تو شعار دادن ها خیلی پزش رو می دیم ولی خارجی ها باید بیان عکس رو بگیرن ببرن و بگن ببینید اینها همون هایی هستند که.... حقشان است

راستی یه چیزی آیا کوهنورد با خودش کارتون و بشکه و... میاره نه بابا مال آقایونی است که تور می آوردند و کاسبی می کنند نوش جانتان باد ولی با پرداخت مبلغی اندک نصف پول پرداختی به همون افغانی مادر مرده که بارتان رو آوره می توانید همه ی این بار و زباله ها را پایین بفرستید نه این که بگذارید به حساب مسئولین پناهگاه که تابستان خواهند آمد و پاکش می کنند ای وای بر ما ملت درد زیاد است. نزار بگم ده حقمونه سواری دادن ....

           پرنده مردنی است     پرواز را به خاطر بسپار

 

                     

قصد آزار دل نازکتون رو نداشتم ولی دلم گرفت از زمین و زمون

میدونی این ینگه ئنیایی ها برامون می نویسن پس بزار حداقل از ورزشکارا با خاطره خوش جدا بشن ای کاش فدراسیون یا نمیدونم هر کس که می تونه کنترلی داشته باشه از تردد در منطقه به لحاظ زیست محیطی حداقل از اروپا یاد نمی گیرید از آراراتی ها یاد بگیرید.

اینم دست نوشته ای دوستی  از اردوهای زنجان دلم گرفت از این زمون و آسیب برا ورزشکارا

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم خرداد 1388 توسط ح.نجاریان |

 

به جستجوی تو، از شب گذشته، آمده ام

 هزار بادیه را، در نوشته آمده ام

قدم قدم، همه نام تو را، به ناخن و خون

به ساقه های درختان نوشته آمده ام

به بویه بر و بوم همیشه آبادت

ز هفت خوان خرابه گذشته آمده ام

 

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و سوم دی 1387 توسط ح.نجاریان |

                                   

 

چندي قبل سميناري تحت عنوان  مديريت جامع بحران در حوادث غير مترقبه با همكاري صليب سرخ جهاني و دفتر فرهنگي سازمان ملل و... برگزار گرديد كه اين جانب نيز به عنوان نماينده كانون كارگري در اين سمينار شركت نمودم. كه اميدوارم بتوانم از مطالب جالب آن در آينده بياورم چرا كه بواقع  مي توان گفت موضوعاتي آموزنده و پاره اي اوقات تكان دهنده مطرح گرديد.

در حواشي سمينار نمايشگاهي با همين مظمون برگزار گرديد كه نكات جالبي به چشم مي خورد. مثل اين موضوع زير: ببينيد و بخونيد:

 

اينجا بم است، همان جايي كه حالا ديگه فقط تل  خاكي از اون مانده به جا و همه ي علاقمندان دست به دست هم دادند كه بلكه اين بنايي زيبا را بسازند.

 

 و اين آقا محمودِ:

 

                                        

وقتي محمود دوچرخه سواري مي كنه بچه ها دنبالش راه مي افتن و اگه بخوان سوار شَن مانعي نداره ولي بايد در عوض محمود رو تا دم در خونش به پشت سوار كنن و برسونن.

 

 اسفند ۸۵                                                                                            

                                                     عكس از : انجمن حمايت و ياري آسيب ديدگان اجتماعي

                                                                                                                                   

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهارم دی 1387 توسط ح.نجاریان |

 

بازم سلام

چند روز پیش دوستی زنگ زد و گفت مي ياي؟

گفتم کجا!!

گفت بابا جلسه برودپیکی ها

 گفتم: نه، دكترم، نمي رسم بيام

گفت خوب که نيستي

گفتم چرا!!!

گفت  حتما درگیر می شی آخه تو که خودت در کل ماجرا بودی

صعود اونا شرپای ما!! همیاری!! بابا ما خودمان بدون شرپا رفتیم و اون با اونا!!!!

 نگذاشتم ادامه بدهد و گفتم ما ایرانی بودیم و من احساسم این که ما یک تیم بودیم در قالب دو کمپ و بعدش هم دلت رو بزرگ کن مسئولین هیات که نمیدونن در صعود ها تیم ها چطور یک دل و یک رنگ می شن در ثانی آنقدر مزه و لذت داشت اون صعود با اون بچه های ناز دو تیم و آنقدر داشتنی فراوان داشت که اصلا به مجال تقدیر و ... نمی گنجد.

 باشد اسم شما نبود که نباشد بالاخره تو دل اون بچه ها که جا باز کردید!!

همین کافی است و بس تا درسی باشد برای دولت مردانی که هر روز به رنگی اند و براحتی تیغ جدایی می کشند بین گروهها ُ نفرات و...

راستی مگر نه اینکه این کوهنوردی ورزش زیبایی است دل ها رو به هم نزدیک می کنه، کینه ها رو دور می کنه، به خدا این ها رو کسایی داد می زنن که خودشون همیشه تو کلاس ها حاضرهستند اصلا حاضر بود توی خرم آباد، وقتی دیدمش برق شادی توی چشام جهید که چقدر خوبه مسئولین روسای هیات ها دستشون توی کار باشه و اهل دل باشن. آره اینا رو خودشون درس دادن و امید که بدان اعتقاد داشته باشن حتما که دارن!!!! شاید اشتباهی شده اگر چه نمی شود بعضی چیزها را جبران کرد آب رفته...  

 ما زنده با آنیم که آرام نگیریم

موجیم که آسودگی ما عدم ما است

 تهرانی ها و تقدیر و ....

و سخن دوستان سایپایی در این خصوص

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه سوم دی 1387 توسط ح.نجاریان |

 

بازم سلام

چند روز پیش دوستی زنگ زد و گفت مي ياي؟

گفتم کجا!!

گفت بابا جلسه برودپیکی ها

 گفتم: نه، دكترم، نمي رسم بيام

گفت خوب که نيستي

گفتم چرا!!!

گفت  حتما درگیر می شی آخه تو که خودت در کل ماجرا بودی

صعود اونا شرپای ما!! همیاری!! بابا ما خودمان بدون شرپا رفتیم و اون با اونا!!!!

 نگذاشتم ادامه بدهد و گفتم ما ایرانی بودیم و من احساسم این که ما یک تیم بودیم در قالب دو کمپ و بعدش هم دلت رو بزرگ کن مسئولین هیات که نمیدونن در صعود ها تیم ها چطور یک دل و یک رنگ می شن در ثانی آنقدر مزه و لذت داشت اون صعود با اون بچه های ناز دو تیم و آنقدر داشتنی فراوان داشت که اصلا به مجال تقدیر و ... نمی گنجد.

 باشد اسم شما نبود که نباشد بالاخره تو دل اون بچه ها که جا باز کردید!!

همین کافی است و بس تا درسی باشد برای دولت مردانی که هر روز به رنگی اند و براحتی تیغ جدایی می کشند بین گروهها ُ نفرات و...

راستی مگر نه اینکه این کوهنوردی ورزش زیبایی است دل ها رو به هم نزدیک می کنه، کینه ها رو دور می کنه، به خدا این ها رو کسایی داد می زنن که خودشون همیشه تو کلاس ها حاضرهستند اصلا حاضر بود توی خرم آباد، وقتی دیدمش برق شادی توی چشام جهید که چقدر خوبه مسئولین روسای هیات ها دستشون توی کار باشه و اهل دل باشن. آره اینا رو خودشون درس دادن و امید که بدان اعتقاد داشته باشن حتما که دارن!!!! شاید اشتباهی شده اگر چه نمی شود بعضی چیزها را جبران کرد آب رفته...  

 ما زنده با آنیم که آرام نگیریم

موجیم که آسودگی ما عدم ما است

 تهرانی ها و تقدیر و ....

و سخن دوستان سایپایی در این خصوص

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه سوم دی 1387 توسط ح.نجاریان |
                   

 

مقدمه یک درد

 

                               

 

 

چند روز قبل بود آره قبل تعطیلات دنبال پرس و جو بودم آیا برویم چل مور شهیدان یا نه به چند جا زنگ زدم از بچه های ماکو گرفته تا ارومیه و نقده که عمده زحمت ما گردن دوستم داغستانی بود و نهایت جناب قربانی،که تماس گرفتم یارای صحبتش نبود و من در تعجب که نکند خطایی مرتکب شده ام که این گونه برخورد می کند، و وقتی پرسیدم مکثی کرد و گفت

 من از شما شرمنده ام.

پرسیدم موضوع چیست! گفت

 "در مورد مطلب اون پسره (مقبل) دلم گرفته"

خواستم آرامش کنم و این که روزگار است می گذرد گفت

 "مطلبت رو خوندم منم چیزی نوشتم مختصر و مفید اون رو به مطالب وبلاگت اضافه کن"

چیزی نتونستم بگم و این شد که بدون کم  کاست عین مطلب را با نام ایشان آوردم.

 


                                                        

 

 

 

 

بنام خالق کوهها

 

 

مصاحبه آقای مقبل هنر پژوه را که با خبر گزاری فارس انجام داده بود، مطالعه نموده و متاسفم از اینکه جوانی که خود را شاگرد زنده یاد محمد اوراز دانسته و هنوز در ابتدای راه است باید جهت شرکت در کار برنامه هیمالیا نوردی اینقدر حرمتهارا شکسته و تک تک بزرگان کوهنوردی این مرز و بوم را از دم تیغ بگذارند  و نظر به حرمتی که از جانب ایشان به جوانان شایسته شهرمان که من نیک میدانم با چه مصیبتی سر از هیمالیا در آورده و افتخارآفرین این خِطه محرم بوده اند جهت اذهان عمومی چند سطری بنگارم  و قضاوت را نیز به آنانی می سپارم که جهت شکوفائی کوهنوردی ایران عزیزمان عشق می ورزند.نخست اینکه ذکر نموده اندکه سطح کوهنوردی ایران با جهان قابل مقایسه نیست ولی تو که اینقدر با تفکر و بغیر از خود کسی را قبول نداری، بایدبعرض عالی برسانم ک شاید پول کوهنوردی ما با جهان قابل مقایسه نیست ولی بدان غیرت، تعصب،شجاعت،وطن پرستی و انسان دوستی ما خیلی بهتر از آنان است که نمونه بارز آنرا می توان به موارد زیر اشاره نمود.

 

دو بار حمله نهائی در عرض کمتر از 24 ساعت از ارتفاع 8000 متری به قله اورست در جریان صعود 1377

 

بیش از چند بار تلاش در نجات جان کوهنوردان منطقه خصوصاً مصدوم انگلیسی در همان برنامه صعود اورست 77 و آن هم بالای ارتفاع 8000 متر.

 

صعود افتخار آفرین تیم بسیار کم تجربه و جوان به قله پوبدا در سال 78 که چندین سال صعود نشده بود.

 

صعود 2 قله 8000 متری چوایو و شیشاپانگها در یک برنامه که دومی بدون حمایت شر پاها به انجام گرفت.

 

صعود بدون اکسیژن به قلل ماکالو و لوتسه توسط اورازِ سر افراز.

 

اولین صعود تیم  12 نفری یک کشور به طور کامل به سومین قله جهان در سال81.

 

حمل مصدوم از ارتفاع بالای 7000متری درحادثه گاشربروم 82 که جهان کوهنوردی حیران مانده بود.

و باید به موارد بالا مدیریت و کاردانی آقای صادق آقاجانی اشاره نمود که اکنون دنیا کوهنوردی ایران را یکی از قطب های کوهنوردی جهان بحساب می آورند و بی جهت نیست که عضو هیات رئیسه اتحادیه کوهنوردی آسیا و حتی جهان به صادق آقاجانی محول می شود، در حالیکه نیک می دانیم که کل بودجه اختصاصی سازمان به فدراسیون پنجاه میلیون تومان نمی رسد و باید با آن پنجاه میلیون امورات کوهنوردی کشور و برنامه های هیمالیانوردی اجرا شود البته شایداز این به بعد با بودجه درخواستی آقای هوایی که مبلغی میلیاردی است این مسائل حل شود!!! (البته تا کنون که این مطلب را می نویسم ردیف نشدن بودجه لازم برنامه اعضاء تیم  اعزامی به هیمالیا را وادار نموده است که حسرت روزهای از دست رفته را بخورند)

 

مقبل عزیز امیدوارم که عینک بدبینی را برداشته و سال 79 را بیاد بیاوری که چه کسانی حمایتت کردند تا به تیم ملی راه یابی همان بچه های نقده ای که لیاقت تیم ملی را نداشتند صد چندان از تو لایق تر بوده و حداقل حرمتها را نگه داشته اند البته همان بچه های  صاف و صادقی که تو بی لیاقتشان میدانی توانستند 11قله بالای8000 متری و 6 قله 7000متری صعود نمایند.

 

  قضیه دوم اینکه قضاوت را به سرپرستی برنامه ها و اعضاء تیم محول می کنم که از نظر اخلاقی چه مواردی را از مهدیزاده ،فرجی،سلیمانی،و گرمی پور دیده اند که توی با لیاقت مارک بی لیاقتی بر آنان می زنید.

 

بد نیست بدانید که فرجی با اخذ مدرک فوق لیسانس تربیت بدنی و تشکیل زندگی مشترک در شهر تبریز در خدمت ورزش می باشد. مهدیزاده با استخدام در شرکت نفت زندگی راحتی در تهران داشته و در خدمت کوهنوردی شرکت نفت انجام وظیفه نموده و چه بسا خود درایت آنرا در صعود اسپانتیک (تو نیز تشریف داشتی) ملا حظه نمودید که چگونه با توانائی که داشت تیم بی تجربه خود را با همکاری بزرگوار افلاکی،نجاریان و... تا صعود قله همراه هی نمود. و اما بگویم از سلیمانی که او هم با استخدام در شرکت نفت مسئول کوهنوردی جزیره خارک می باشد. و گرمی پور نیز در کشور ارمنستان فوق لیسانس بیولوژی را تحصیل  می کند.

 در حالی که تو برای اخذ مدرک دانشگاهی همچنان باید راه بوکان تا ارومیه را طی نمایی. عنوان نموده اید که زندگی خود را تا به امروز در خدمت کوهنوردی گذاشته اید که این هم یک کذب محض است.

 

 از تو می خواهم این را جواب بدهید که نسبت به کوهنوردی زادگاه خود چه کرده اید؟

 سال 81 را به یاد بیاور همان موقع که صدها نفر بوکانی علاقمند ترا با "سرنا و دُهل" از فرودگاه تا بوکان استقبال کردند. یکی از بزرگترین خیابان های بوکان را به نامت، نام گذاری کردند و چندین امتیاز دیگر، ولی تو حرمت آنان را نیز زیر پا گذاشتی و نسبت به آنان از جمله "فرامرزی"،" باپیری" و غیره بی توجه شدی.

 

راستی در این مدت کدام برنامه را به نام بوکان اجرا نمودی؟

 

 در حالی که کوهنوردانی را در بوکان سراغ دارم از جمله قادری و اکو که خیلی مستعدتر از م .. آهن.. هستند که تو برای اجرای برنامه انتخابشان کرده ای و متاًسفم از شما که خود را هم فکر زنده یاد اوراز می دانی دوست عزیز اوراز دلی داشت به فراخی کویر و همواره آرزو می کرد که پُلی باشد تا دیگران از رویش عبور کنند چه بسا برنامه های مختلف در جای جای ایران و استان از ماکو، خوی، ارومیه تا پیرانشهر و تهران اجرا می کرد، ولی تو در قرن 21 در افکار قومی‌،‌  غوطه وری، از تو می خواهم  که مصاحبه های زنده یاد اوراز را که در آرشیو صدا و سیما و حتی در نشریه اورست فدراسیون موجود است به دقت بخوانی و ببینی آنجاست که می فهمی که او یعنی محمد اوراز، اولنج، نجاریان، چشمه قصابان و افلاکی را استاد و سیلی خورده آنان خطاب می کنید نه به گفته شما رقیب و تو نیز از گفته هایت چنین پیداست که تنها در فکر خودت هستی تو همان برنامه لوسته را به یاد بیاور اگر محمد می خواست رکوردار بماند هرگز بانی طراح آن برنامه نمی شود.

 

 

                                

 

 که تمامی نفرات قله را صعود کنند یادم می آید وی می گفت در طول اجرای برنامه همالیا نوردی یک بار در قله ماکالو از ته دل گریستم و آن هم اشک شوقی بود که نه برای صعود خودم، بلکه برای صعود آقای افلاکی ریختم و احساس می کردم که بعد از بر کنار شدنش از کار 20 ساله به حقش رسید.

 

هم فکر اوراز (به قول خودت )آقای مقبل خان تو با مصاحبه ات افرادی را کوبیده ای که تاریخچه کوهنوردی این مرز بوم هستند ازتو می خواهم که فقط یک نگاه به عملکرد نجاریان،اولنج، جلال، زارعی،اقبال بینداز و ببین من و تو در حدی هستیم که آنان زیرسوال ببریم؟  

 

تو به شیوه مربیان برگزارکننده اردوها متعرض هستی در حالی که آنانی که در اردو بوده اند خوب به یاد دارند که اردوها ی 6 تا 8 مرحله ای آن زمان با چه کیفیتی برگزار می شد و همان شیوه نظامی گری آقای صمدجباری بود که یکروزه در زمستان 76 از ناندل تا ارتفاع 5000 متری دماوند را برفکوبی نموده و شب را چادر می زنند که دیدیم چگونه در اورست جواب داد.

 

 و یا اردوهای سختی که زمستان در سبلان، علم کوه و سایر قلل کشورمان برگزار می شد حداقل توان استفاده نفرات را از یکدیگر متمایز می کرد.

 در حالیکه تیم اعزامی امسال 86 که حضرت عالی نیز به عنوان انتخابگر تشریف داشتید تنها طی 2 مرحله اردوی بسیار ساده در توچال و الوند آن هم به شکل نمایشی و نفرات تیم بسته شده.

 

آقای هنر پژوه تا به امروز در این مورد لب به سخن نگشوده ام ولی با بی حرمتی تو به جامعه کوهنوردی باید به عرض برسانم:

 

 اگر در جریان صعود گاشربروم یک سال 82 هم طناب و حمایت چی زنده یاد اوراز به فرض نجاریان بود شاید هر !!!!!!

 

و این در حالی است که خود در منزلتان یک بار برایم گفتی:

 

 کارگاه را به یک تخته سنگ مطمئن بسته بودم.

 

 یک بار دیگر گفتی:

 

 حمایت وی را روی بدن انجام دادم

 

 و اکنون نیز میگویی:

 

 با کلنگ کارگاه زدم با طناب حمایت کردم تا محمد دهلیز را بصورت عرضی تراورس نماید!!!

 

پسر جان با توجه به شناختی که از زنده یاد اوراز دارم وی با توجه به شجاعت خارق العاده اش اگر خطر را تشخیص می داد هرگز ریسک نمی کرد، چه بسا من خیلی  مواقع هرچه زور می زدم حتی در ارتفاع پایین نمی توانستم محمد را سوار پله سوم رکاب کنم و حتی محمد در کوههای کم ارتفاع نقده در جائی که خطر ریزش بهمن را احساس می کرد هرگز رد نمی شد ولی از اینجا به بعد را که منجر به سقوط ونهایت درگذشت محمد شد خود بخاطر نداری !!!!!

 

  آقای مقبل همه ما بهتر می دانیم که زنده یاد محمداوراز در برنامه های هیمالیا نوردی و از کمپ 2 به بالا تصمیم گیرنده نهائی بوده و حادثه گاشربروم از نتایج هم طناب ظعیفی چون شما بود نه مدیریت بیمار و غیره، البته نان را به نرخ روز خوردن این را هم دارد، که حقایقی را می باید وارونه جلوه داد تا به سر منزل مقصود رسید.

 

 از جمله خوش خدمتی جنابعالی از مهمانی مفصل رئیس فدراسیون قبلی در منزلتان تا تهیه لباس کردی برای دختر آقای اقبال و امروز بهتر می دانی که انتقاد از عملکرد قبلی ها در فدراسیون فعلی بهتر خریدار دارد که تو مبادرت به این کار می کنی  البته جوابیه موارد خیلی مفصل بود که بنده به چند مورد آن اشاره نمودم و در خاتمه امیدوارم که با با برداشتن عینک بدبینی نسبت به زحمت کشان صدیق کوهنوردی زحمات آنان را ارج بنهیم.

 

خدمت گذار کوچک کوهنوردی از نقده – حسین قربانی

 

 

                        

 

                              چشمها را باید شست جور دیگر باید دید...                   

 

     

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 توسط ح.نجاریان |

 

دلايل وقوع حادثه كاشربروم پس از 3 سال/ بخش پاياني

حادثه كاشربروم از نتايج مديريت بيمار بود

خبرگزاري فارس: ركورددار سني صعود به قله 8 هزار متري لوتسه و هم طناب محمد اوراز، مديريت ضعيف كوهنوردي را از عوامل بروز حادثه كاشربروم دانست.

 

 

 

 

                                                           

 

به گزارش خبرنگار خبرگزاري فارس، جوان 24 ساله بوكاني، از سال 77 كوهنوردي را با آرزوي بزرگ رفتن به هيماليا آغاز كرد.

او در سال 79 وارد جريانات جدي شده و در سال 1380 به عضويت تيم ملي درآمد. مقبل هنرپژوه در سال 81 قله لوتسه را با ارتفاع 8516 متري به عنوان نخستين تجربه هيماليانوردي صعود كرد و ركورد سني صعود به اين قله را در جهان به نام خود و كشورش به ثبت رساند.

هنرپژوه در سال 82 در قالب تيم 12 نفره به سرپرستي اقبال افلاكي، عازم صعود قله كاشربروم شد. او در اين برنامه هم طناب محمد اوراز بود كه به عنوان دومين حادثه ديده، بخت زندگي مجدد را از دست نداد. او به عنوان دومين شاهد زنده اين ماجرا، براي نخستين بار از آن حادثه و كوهنوردي ايران مي‌گويد.

فارس: قبل از عضويت در تيم ملي، چقدر از هيماليانوردي آگاهي داشتيد؟

به غير از مطالعات شخصي، ديدن عكس و فيلم، تجربه‌اي نداشتم.

فارس: با اوراز كجا آشنا شديد؟

در اردوهاي آمادگي لوتسه، از سن كم وارد عرصه حرفه اي شدم. محمد تنها فردي بود كه مي‌توانستم در خصوص دنياي كوهنوردي با او ارتباط داشته باشم. هم زبان بوديم و علاوه بر اين، نمونه اي مثل او در زندگي‌ام نداشتم. از نظر فكري خيلي هماهنگ بوديم.

فارس: چه فاكتورهايي داشتيد كه براي تيم كاشربروم انتخاب شديد؟

من هم مثل بيشتر كوهنوردان، آرزوي صعود به هيماليا را داشتم. تنها كانالي كه مي‌توانستم به اين آرزو دست پيدا كنم، فدراسيون بود. براي همين راهي اردوهاي كوهنوردي شدم. شاخص هاي انتخاب اعضا از سوي مربيان تعيين مي‌شد. در آن زمان اطلاعي از اين موارد نداشتم.

فارس: بعد از لوتسه متوجه شديد؟

بله و به همين دليل، امروز مي‌گويم كه نبايد انتخاب مي‌شدم. شايد در آن زمان از اين اتفاق خوشحال بودم و اگر از شرايط هم آگاهي داشتم، باز هم موافق حضورم بودم؛ اما بعدها كه بيشتر درگير كوهنوردي شدم، ديدم نفرات بر اساس لياقت‌هايشان انتخاب نمي‌ شوند. افرادي بسيار توانمندتر از من، به راحتي از تركيب نهايي خط مي‌خوردند

فارس: مشكل كجا بود؟

مشكل اصلي در سيستم انتخابگر (كميته هيماليانوردي) بود كه حضور خودشان در تركيب تيم اصلي هميشه تثبيت شده بود. افرادي مانند حسن نجاريان، رضا زراعي، اقبال افلاكي، محمد اوراز، جلال چشمه قصابان و ... از پيش تعيين شده بودند. دليل اين امر، تجربه چند ساله آنها از هيماليانوردي بود كه نمي‌شد ناديده گرفت؛ اما همه آنها هم در يك سطح نبودند.

فارس: انحصاري شده بود؟

نه، نمي‌شد هر سال تيم را از پايه عوض كرد؛ اما يك عده‌ هميشه ثابت بودند. شايد وجود يكي دو نفر لازم بود؛ ولي حضور همه لازم نبود. از سوي ديگر، بين همان مربيان انتخابگر، نفراتي بودند كه در منطقه هيماليا توانايي زياد نداشتند. اين نكته‌اي بود كه خودشان هم به آن اعتراف داشتند. به همين دليل، نفراتي بايد انتخاب مي ‌شدند كه از آنها قوي تر نباشند. علاوه بر اين، در تمامي برنامه‌ها، امكان صعود به قله براي اعضا‌ نبود. طبيعي بود اگر نفرات قوي‌تري از خودشان را انتخاب مي‌كردند، از قله و افتخار صعود باز مي‌ماندند. هر چند كه مي‌گويند افتخار صعود براي تيم است؛ ولي در واقعيت اينطور نيست. از يك تيم 16 نفره، دو يا 3 نفر فاتح مي‌شوند و اسم آنها به ثبت مي‌رسد. جايزه، اعتبار و افتخار تنها براي فاتحين است و اين را نمي توان ناديده گرفت. براي همين، اين افراد سيستم انتخابي فدراسيون را در دست گرفته و نفرات تيم را براساس فاكتورهاي شخصي و سليقه اي انتخاب مي‌كردند.

فارس: انتخاب‌ها براساس شاخص‌هاي تعريف شده و اصولي بود؟

به هيچ عنوان؛ اما نمي‌توانستند نفرات خيلي ضعيف را هم انتخاب كنند چون ممكن بود رئيس فدراسيون اعتراض كند. هر چند در اين بين، اين موارد هم كم نبود. اگر فرد توانمندي هم اتفاقي انتخاب مي‌شد، در برنامه‌هاي بعدي خيلي راحت خط مي‌خورد. اگر هم قرار بود بماند، بايد در حدي خودش را نشان مي داد كه آنها مي‌خواستند؛ نه بيشتر.

فارس: سيستم چگونه به وجود آمده بود و هدايت مي‌شد؟

رئيس فدراسيون مي‌دانست؛ اما كس ديگري هم نبود. در مديريت بحثي است به عنوان مديريت يك مدير؛ يعني نفرات زير مجموعه، مدير را هدايت مي‌كنند و تصميمي گرفته مي‌شود كه آنها مي‌خواهند.

فارس: چرا انتخاب خودت را در تيم ملي زير سؤال مي‌بري؟

در آن زمان تجربه كافي نداشتم كه اصلي‌ترين فاكتور در دنياي كوهنوردي است. زمانيكه براي لوتسه انتخاب شدم، هنوز دماوند را صعود نكرده بودم.

فارس: پس چرا انتخاب شدي؟

در آن مقطع، فردي بودم كه مي‌خواستند. توانايي من در حد بالايي نبود.

فارس: تابع هم بودي؟

يك شهرستاني بودم كه هر چه مي‌گفتند، قبول مي‌كردم. اگر اشتباهي مي‌كردند چون تجربه اي نداشتم، متوجه نمي‌شدم و اگر مي‌دانستم هم، مخالفتي نمي‌كردم. اگر مي‌خواستي بماني، نبايد چيزي مي‌گفتي و اگر اعتراض مي‌كردي، دچار مشكل شده و موقعيت خود را از دست مي‌دادي.

مثلا حميد ناصري شايد از نظر توانايي در حد خيلي بالايي نبود؛ اما برخي اوقات كه مخالفت مي‌كرد، بلافاصله موقعيتش تضعيف مي‌شد. به اين معنا كه بايد حواسش را جمع كند و نبايد همه چيز را بگويد. بعدها كه بيشتر متوجه اين شرايط شدم، احساس مي‌كردم در يك سيستم اطلاعاتي به سر مي‌برم. پس از صعودهاي ديرانپيك و اسپانتيك، تصميم گرفتم ديگر ادامه ندهم و از اولين اردوي اورست 84 خودم كنارم كشيدم چون احتمال مي‌دادم دوباره حادثه كاشربروم تكرار شود. به علاوه، در همان اردوي نخست متوجه شدم همان شرايط، حتي بدتر از آن در حال پياده شدن است.

فارس: چرا جزء انتخابگرها نشدي؟

 

نكته جالبي است. وارد اين گردونه نشدم چرا كه آنهايي كه در اين تيم بودند، مربياني را كه زماني در انتخاب شدن آنها نقش داشتند (اولين مربيان فدراسيون در اردوهاي هيماليا نوردي: جواهرپور، خلج، نوري و ...) را با فراهم كردن بستر مناسب، (با عنوان شركت در كلاس‌ها و دوره هاي آموزشي برون مرزي) از دور خارج و خودشان روي كار آمدند. براي همين اجازه نمي‌دانند نفرات جديد، همان ترفندي را كه خودشان به قبلي ها زده بودند را در قبال آنها به كار برند.

فارس: اوراز هم جزء همان تيم بود؟

بله، جزء كميته هيماليانوردي و سيستم انتخابگر بود. (افلاكي، اوراز و زارعي جزء اصلي ترين افراد اين تيم بودند) آنها در ظاهر با هم هماهنگ بودند؛ ولي واقعيت اين بود كه در عمل اعتمادي به يكديگر نداشته و كاملا مراقب هم بودند. تنها، منافع مشترك بود كه آنها را كنار هم نگه مي‌داشت.

فارس: نقش اوراز در اين سيستم چه بود؟

محمد دوست صميمي من است كه در زندگيم كسي را مثل او قبول نداشته و دوست ندارم. هر چيزي كه در كوهنوردي دارم، از او است. اما واقعيت اين است كه اوراز افراد نالايق زيادي را وارد تيم ملي كرد. شايد انتخابم درست نبوده است؛ اما زندگي خودم را تا به امروز در خدمت كوهنوردي گذاشته‌ام. او افرادي را انتخاب كرد كه لياقت تيم ملي را نداشته و كوهنورد نبودند. گرمي‌پور، مهدي‌زاده، فرجي، سليماني و ...، افرادي هستند كه ديگر كوهنوردي نمي‌كنند. انتخاب اينگونه افراد تنها براساس تعصب‌هايي بود كه در بين همه مربيان انتخابگر وجود داشت. در اصل، هر كوهنوردي كه آشنايي در فدراسيون داشت، مي‌توانست اميدوار باشد كه در قالب تيم ملي قرار بگيرد. هر چند كه بيشترين اعمال نظرها از سوي اين 3 قطب صورت مي‌گرفت.

فارس: شيوه تمرين انتخابي و آمادگي در اردوها چطور بود؟

اولين نسل برگزاركننده اين اردوها به سرپرستي صمد جباري از نيروهاي نظامي بود. در آن مقطع، شيوه هاي آموزشي و انتخابي براساس روش‌هاي نظامي اعمال مي‌شد؛ مثلا چيزي به اسم خشم شب. در صورتيكه در كوهنوردي چنين چيزي وجود ندارد. به اين شكل، شيوه‌ها ميراثي شد. علاوه بر اين، غير از مربي، توانايي اين را نداشت كه همراه نفرات شركت كننده زمان زيادي را برف كوبي كند چون نفرات قوي هم در اردوها بودند. براي همين مي‌آمدند پس از چند روز برنامه، شب هنگام با اينگونه شيوه‌ها نفر را تخليه رواني مي كردند. به هر حال بايد نفراتي حذف مي‌شدند. اگر قرار بود بر اساس روش هاي كوهنوردي نفرات را بسنجند، به عنوان مثال استقامت ورزشكار، با چندين ساعت برف كوبي مشخص مي‌شد. در اردوها، شيوه‌هاي فرسايشي جسمي و روحي پياده مي‌شد. خيلي‌ها سرخورده و آسيب‌ديده اردوها را ترك كردند؛ حتي از كوهنوردي براي هميشه زده مي‌شدند.

فارس: با اين شرايط، انگيزه كوهنوردان از شركت در اردوها چه ‌بود؟

خيلي از كوهنوردان با انگيزه معافيت از خدمت سربازي، رفتن به دانشگاه‌، جايزه‌هاي نقدي و كسب اعتبار در جامعه كوهنوردي، شركت مي‌كردند. كمتر كسي را پيدا مي كرديد كه با عشق و علاقه بيايد.

هر چند جوايزي كه مي‌دادند نسبت به كاري كه انجام مي‌شد، ناچيز بود؛ اما اگر همين جايزه‌هاي اندك را برمي‌داشتند، معلوم مي‌شد چه كسي ادامه مي‌دهد و چه كسي نه. خيلي‌ها با اين انگيزه‌ها وارد اردوها شدند؛ هر چند نبايد منكر اين شد كه كسي كه قصد داشت كوهنوردي كند، بايد از خيلي چيزها در زندگي مي‌گذشت و نياز مالي طبيعي بود. اردوهاي انتخابي از پايه مشكل داشت. نفر را در شيب هاي تند پرت مي‌كردند يا به نفري مي‌گفتند با كرامپون و گلنگ روي سنگ‌ها بدود كه اصلا كاربردي نبوده و ارتباطي به هيماليانوردي نداشت. در بعد رواني هم كه شرايط بسيار بدتر بود. خودم بارها به چشم ديدم كه نفرات را تحقير مي‌كردند. هيچ زماني فراموش نمي‌كنم، در يكي از اردوها در منطقه افجه، كوهنوردي از تيم جا مانده و تا كمر در برف فرو رفته بود. او تقلا مي‌كرد تا بيرون بياييد. مربيان تيم را با سرعت به پايين مي‌دواندند. يكي از مربيان (مهدي زاده) با لگد ضربه محكمي به وي زد كه چرا جا ماندي. اگر بدانيد چقدر به عنوان يك كوهنورد شرمنده شدم. ارزش هاي انساني هيچ جايگاهي نداشت.

فارس: انتخاب نفرات ناهمگون به لحاظ توانمندي، مشكلي ايجاد نمي‌كرد؟

چرا مثلا داود خادم، به اين دليل كه خودش هزينه صعود را مي‌داد و حتي تيم را حمايت مالي مي‌كرد، هميشه تيم قرار داشت؛ حتي در تيم صعود به قله هر چند توانايي او نسبتا كم بود، كل تيم مجبور بود هم پاي او حركت كند. مسيري را كه 3 ساعته صعود مي‌كردم، بايد به خاطر هم تيمي، 9 ساعته صعود مي‌كردم و اين باعث خستگي مي‌شد. به اين شكل كاركرد تيم پايين مي‌آمد.

 روز 12برنامه (كاشروبرم يك) تيم قرار بود تا كمپ سوم رفته و برگردد. با توجه به شرايط خوب هوا، تا كمپ چهار رفتيم. بدون كيسه خواب و كاپشن پر، شب را به صبح رسانديم. فرهاد عزيزي مقدم به خاطر ارتفاع حالش بد شد. فردا صبح من، اوراز، خادم و افلاكي همراه جدائيان پشت سر تيم اوكرايني‌ها راه افتاديم. افلاكي گفت، بر‌گرديم چون سرد است و هم هوا هم نشديم. اين در حالي بود كه من و اوراز آن روز كاملا سرحال و در شرايط مناسب صعود بوديم. به علاوه، نفراتي هم كه پايين بودند، نمي‌خواستند ما صعود كنيم و اين فرصت براي ما از دست رفت.

فارس: چرا نمي‌خواستند صعود كنيد؟

چون شانس صعود را از دست مي‌دادند. از سويي، سرپرست تيم چون خودش هم مي‌خواست قله را صعود كند، ترجيح مي‌داد تيم برگردد. معمولا يك سرپرست درگير ساماندهي وحمايت تيم بود و نقش مديريتي داشت؛ نه اينكه خودش هم مدعي صعود باشد. براي همين، خيلي وقت‌ها صرفا براي اينكه خودش توان نداشت تيم را برمي‌گرداند.

فارس: آيا آن روز هم هوا شده بودي؟

نه؛ ولي توان صعود را با اوراز داشتيم. باوجود اصرار زيادي كه داشتيم، اجازه ندادند با اوكرايني‌ها صعود كنيم.

فارس: دليل مخالفت چي بود؟

اينكه تجهيزات كافي و غذا نداريد؟

فارس: درست بود؟

بله؛ ولي شرايط هوا بسيار عالي بود و مي‌توانستم يك شب ديگر را در كمپ چهار بمانيم. براي همين مجبور شديم برگرديم و عزيز مقدم را كه حالش بد بود، پايين آوريم. در همين حركت به راحتي مشخص مي‌شود كه هم سطح نبودن تيم، چه مشكلاتي به وجود مي‌آورد. به علاوه، مستقيم بالا بردن فردي كه تا به حال تجربه آن ارتفاع را نداشت، باعث شد (عزيزي مقدم) دچار مشكل شده و از نظر روحي كاملا تخريب شده و ديگر بالا نيايد.

فارس: سطح هيماليانوردي ما كجا قرار دارد؟

سطح ايران با جهان قابل مقايسه نيست. در صعودهاي منطقه نپال، باربرها هستند كه كارها را انجام مي‌دهند. طناب ثابت را نصب مي‌كنند، چادر مي‌زنند، بارها و تجهيزات را و حتي كپسول‌هاي اكسيژن را حمل مي‌كنند، در واقع، فقط زحمت مي‌كشيم خودمان را بالا مي‌بريم. در پاكستان شرايط كمي فرق مي‌كند. منطقه باربرهاي ارتفاع قوي ندارد. براي همين، كار كمي سخت مي‌شود. دركاشربروم 3 باربر ارتفاع داشتيم كه 2 نفر از آنها در كمپ يك حالشان بد شد. نفر سوم هم در كمپ چهارحالش بد شد. يك هفته درگير پايين‌ آوردن او بوديم كه تيم به نوعي خسته شد. در اين صعود، بارها را خودمان حمل مي‌كرديم؛ هر چند در مسير دو به سه كه خطرناك‌ترين قسمت است، تيم‌هاي قبلي طناب ثابت گذاري كرده بودند و اگر قرار بود، اين كار را انجام دهيم، مطمئنا نمي توانستيم.

فارس: صعود شما با تاخير زيادي صورت گرفت. به طوريكه حتي فصل صعود تمام شد و آخرين تيم در منطقه بوديد، دليل خاصي داشت؟

سال 82 قرار بود برنامه اورست بانوان انجام شود كه لغو شده و تبديل به كاشربروم شد. براي آقايان به دلايل كمبود بودجه، تيم با تاخير 15 روزه حركت كرد. معمولا بايد 15 خرداد ماه مي‌رفتم و سوم تير حركت كرديم. در بيس كمپ، به دو تا جبهه هواي بد برخورد كرديم و عملا زمين‌گير شديم. از نظر زماني عقب افتاديم. از طرفي، به خاطر بدي حال عزيزي مقدم و شرپاي پاكستاني باز هم زمان را از دست داديم. زمانيكه خواستيم شروع كنيم، ديگر فصل تمام شده و تيم‌ها چه موفق و چه ناموفق برگشته بودند. منطقه خالي شده بود و تنها تيم جا مانده بوديم. بعد از ما هيچ تيمي وارد منطقه نشد. تيم كاملا خسته بود. در مسير دو به سه به دليل ريزش سنگ دو تا از دندان‌هاي عظيم قيچي ساز شكست و به لحاظ رواني و جسمي فرسوده شده بوديم.

فارس:‌ چند بار قصد صعود كرديد؟  

دو بار.

. فارس: در جريان صعود نهايي، سرپرست برنامه با چه كسي بود؟

با اوراز بود. زمانيكه از طريق هواشناسي متوجه شديم فقط 3 روز هواي خوب داريم، تيم حمله تشكيل شد تا آخرين بخت خود را امتحان كنيم.

فارس: چرا اوراز انتخاب شد؟

چون تجربه هيماليانوردي او بيشتر بود.

فارس: نجاريان به لحاظ فني توانمندتر نبود؟

نجاريان در كار سنگنوردي توانا بود؛ ولي در بخش يخ و برف، اوراز از همه توانمند‌تر بود. از طرفي، در ارتفاع نيازي به كار فني سنگ نبود. به علاوه، اوراز نسبت به سايرين در ارتفاع خيلي قوي تر بود. سرپرست هم محمد را معقول‌تر تشخيص داد.

فارس: تركيب تيم حمله را چه كسي انتخاب كرد؟

همه اعضا نظر دادند. خودم در فهرستي كه اسامي را نوشتم، 11 نفر را نام بردم. اسم خادم را ننوشتم چون مي‌دانستم چه بنويسم و چه نه. او در تيم حمله بايد باشد. در نهايت من، اوراز، نجاريان و خادم به عنوان تيم حمله و بهادراني، ‌ناصري، قيچي‌ساز و عظيمي به عنوان تيم پشتيباني انتخاب و قرار شد در كمپ 3 مستقر شوند.

فارس: آيا از طرف سرپرست، اجباري براي صعود بود؟

به هيچ عنوان. سرپرست گفت اگر توانستيد، صعود كنيد و اگر نه، بازگرديد.

فارس: اگر سرپرست بوديد، اجازه صعود در آن شرايط را مي داديد؟

آن زمان بله ولي اكنون مي‌گويم نه.

فارس: چرا آن زمان آره؛ ولي اكنون خير؟

آن موقع تجربه كافي نداشتيم و تمام عشقم بالا رفتن بود؛ ولي اكنون مي‌گويم تصميم نامعقولي بوده است. درست است تيم دو ماه تلاش كرده و ممكن است دست خالي برگردد؛ اما منطق حكم مي‌كند جان نفرات را به خطر نيندازيم.

فارس: چرا سرپرست چنين تصميمي گرفت؟

افلاكي بعد از سرپرستي برنامه (دميركازيك تركيه) در كاشربروم دومين تجربه خود را انجام مي‌داد. شايد نمي‌خواست دست خالي برگردد.

فارس: چرا اوراز در آن شرايط تصميم به صعود گرفت؟

مهم بود ركوردهاي خودش را افزايش بدهد. شايد در ظاهر اين را نشان نمي‌داد؛ ولي اين يك واقعيت بود.

فارس: آيا نفع مالي هم داشت؟

نه، تنها عنوان ركوردداري 8 هزارمتر را داشت كه خيلي مهم بود. در حضور خيلي از كوهنورداني كه زماني اوراز را اصلا قبول نداشتند، مثل اولنج، نجاريان و .. براي همين مي‌خواست افتخار 14 قله را داشته باشد.

فارس: آيا آنقدر ارزش داشت كه خانه و زندگي خودش را رها كرده و در يك اطاق كوچك در شيرودي زندگي مي‌كرديد؟

حتما ارزش داشت.

فارس: چگونه خودش را تامين مي‌كرد؟

راهنماي كوهنوردان خارجي مي‌شد. جوايز نقدي مي‌گرفت و از طرفي، از نظر خانوادگي تامين بود.
فارس: ارتباطش با رئيس فدراسيون چطور بود؟

ارتباطي نزديك. از نظر فكري با سايرين متفاوت بود، خيلي روشنفكرتر. نه از لحاظ سواد كوهنوردي؛ بلكه از همه لحاظ؛ به طوريكه قبل از برنامه كاشروبرم، آقاجاني حكم مشاور شخصي را به او داده بود.


فارس: پس چرا آقاجاني مسئله استخدام محمد را حل نكرد؟

شايد از دستش برنمي‌آيد. هر چند خود محمد گاهي وقت‌ها مي‌گفت، آقاجاني نمي‌خواهد من از اين حد بالاتر بروم و مي‌خواهد هميشه زير مجموعه او باشم.

فارس: با اين حال ادامه مي‌داد؟

يك تعامل دو طرفه بود. از طرفي، جايگاه بهتري نسبت به سايرين داشت.

فارس: آيا اين مسئله، باعث ايجاد حسادت نمي‌شد؟

اوراز مي گفت خيلي ها سعي دارند جايگاه من را پيش آقاجاني خراب كنند. در مقابل، محمد هم اقدامات خودش را براي تثبيت جايگاهش داشت.

فارس: در جريان صعود اوراز خطر را حس نكرد؟

چرا؛ ولي كوهنوردي همين است. از طرفي، اگر شرايط خيلي بد مي‌شد، حتما برمي‌گشت. من و اوراز يكي دو ساعت زودتر از خادم و نجاريان به كمپ چهار رسيديم. غذا خورديم و وسايلمان را جمع كرديم؛ حتي يادم هست، همديگر را ماساژ داديم. بعد لباس‌هايمان را پوشيديم؛ اما داخل كيسه خواب نرفتيم و آماده صعود به خواب رفتيم. قرار بود وقتي بارش قطع شد، حركت كنيم. در اين زمان نجاريان و خادم رسيدند و داخل چادرشان شدند.

فارس: نجاريان و خادم با توجه به شرايط هوا، با صعود مخالفتي نكردند؟

اصلا؛ حتي در بيس كمپ. بايد قبول كنيم براي نجاريان سخت بود. اگر صعود مي‌كرديم و او نمي‌توانست، خادم هم كه عاشق افتخارات بود، مي‌خواست كلكسيون صعودهايش را تكميل كند.

فارس: صعود در آن شرايط معقول بود؟

نه، اوراز توانايي آن را داشت، اصلا پيش‌بيني خطر بهمن را نداشتيم.

فارس: آيا نجاريان به خاطر شرايط هوا با صعود مخالفت كرد؟

چيزي نشنيدم. هيچ صحبتي در اين مورد در طول مسير صورت نگرفت.

فارس: نجاريان عنوان كرد مي‌خواستم به افلاكي اعلام كنم كه شرايط نامناسب است؛ ولي اوراز نگذاشت؟

هرگز چنين چيزي اتفاق نيافتد و صحبتي بين ما نشد.

فارس: اگر با صعود مخالفت مي‌كردند، اوراز اجازه بازگشت مي‌داد؟

اگر اعتراضي مي‌كردند، به راحتي مي‌توانستند برگردند. هيچ اجباري نبود. اوراز در بيس كمپ اعلام كرده بود كه تصميم‌گيري نهايي با او است. به علاوه، مي‌دانستند اگر مخالفت كنند، برمي‌گشتند؛ ولي نمي‌خواستند اين فرصت را از دست بدهند.

فارس: با وجود آگاهي از شرايط بد، ادامه دادند؟

حتي اگر متوجه خطر هم بودند، به خاطر شانس صعود حرفي نزدند. نمي‌خواستند از زير قله برگردند.
فارس: اگر صعود مي‌كرديد، براي بازگشت مشكل نداشتيد؟

نه، همان مسير را برمي‌گشتيم. تا كمپ چهار، 200 متر ارتفاع فاصله بود. ساعت 24/2 دقيقه صبح بارش خيلي كم شد و از چادر بيرون آمديم. تقريبا 45 دقيقه زمان برد تا خادم و نجاريان آماده شوند. نزديك 30/3 دقيقه بود كه حركت كرديم. اوراز گفت دو به دو صعود مي‌كنيم.

 در مسير يكجا استراحت داشتيم كه كمي خوراكي خورديم و دوباره حركت كرديم تا زير گرده. يك ربع قبل از حادثه، اوراز با بيس كمپ تماس گرفت و به بچه‌هاي كمپ سه كه تا آن زمان بيدار بودند، گفت بخوابيد كه تا چند ساعت ديگر قله هستيم. هوا خوب و بارش كم بود؛ اما حجم برف زياد بود. با طناب و كلنگ كارگاه زدم تا اوراز مسير برفي را به شكل عرضي صعود كند كه آن اتفاق افتاد. از اين به بعد را به خاطر ندارم.

فارس: حادثه را چگونه تشريح مي‌كنيد؟

در اصل يك مسير بهمن را عبور كرديم. 50 متر صعود عرضي با برف زياد و اينكه عامل ريزش بهمن بوديم يا از آن بالا آمد را نمي‌دانم. خطر جزء‌ كوهنوردي است. در همين برنامه بارها نفرات در داخل شكاف‌ها افتادند؛ ولي چون به طناب وصل بودند، نجات پيدا كردند.

فارس: چرا با آگاهي از خطر ادامه داديد؟

فرق كوهنوردي ما با جهان در داشتن امكانات است. اين خطرات براي همه وجود دارد؛ اما با اين تفاوت كه آنها امكان بازگشت و انجام دوباره صعود را دارند وما نداشتيم. شايد اگر مي‌دانستيم كه باز هم برمي‌گرديم، اين ريسك را نمي‌كرديم.

فارس: اگر دوباره فرصت صعود داشته باشيد، باز هم خطر مي‌كنيد؟

تابستان امسال قصد صعود كاشريروم يك را دارم و هزينه اين صعود را تهيه كردم؛ ولي اينكه دوباره خطر كنيم، نمي دانم. مطمئنا با تجربه اي كه دارم، به راحتي خطر نمي‌كنم.

فارس: آيا تمامي قله‌ها دنيا ارزش زندگي اوراز را داشتند؟

ارزش يك بند انگشت يك انسان را هم ندارند؛ اما عشق به كارهاي هيجاني و انجام كارهاي ناممكن، انگيزه بالايي براي انسان‌ها است. با داشتن امكانات، فرصت و شانس، موفقيت‌ها افزايش پيدا كرده و ميزان خطر كم مي‌شود.

فارس: حادثه كاشروبرم اجتناب‌ناپذير بود؟

نه، مديريت قوي مي‌توانست جلوي صعود را بگيريد؛ ولي انتخاب رفتن يا نرفتن به اعضا سپرده شد.
فارس: اگر صعود نمي‌كرديد، چه اتفاقي مي‌افتاد؟

هيچ! چون همگي تابع بوديم، فقط براي سرپرست بد مي‌شد. آنهم به اين دليل كه سواد جامعه كوهنوردي ما كم است. بعد از حادثه كاشروبرم تحليل‌هاي نادرست زيادي ارائه شد و بيشتر حاشيه‌سازي شد. در اين شرايط، اگر سرپرست دست خالي برمي‌گشت، همه او را مقصر و ناموفق مي‌دانستند و اين تصميم را ناشي از ضعف مديريتي او قلمداد مي‌كردند؛ در حاليكه بازگشت يك تصميم عاقلانه بود.
فارس: اگر فدراسيون اطلاعات و گزارش‌هاي درست و فيلم صعودها را در انحصار خود نگه نمي‌داشت، آگاهي جامعه افزايش پيدا نمي‌كرد؟

حتما اينطور بود. زمانيكه مي‌خواستيم پاكستان برويم، تنها يك عكس از اين قله به ما نشان دادند و گفتند مي‌خواهيم اين قله را صعود كنيم. تمامي عكس‌ها و فيلم‌ صعودهاي انجام شده پنهان شده و در اختيار كسي گذاشته نمي‌شود؛ حتي عكس‌هاي شخصي ملي پوشان را كه در برنامه‌ها گرفته اند را هم بعد از بازگشت مي‌گرفتند. در تمامي صعودها مشكلات وجود داشت. در ارتفاع حتي درگيري‌ بين اعضا پيش مي‌آمد و همه اينها ضبط شده است؛ ولي هيچ كدام از اينها را حتي در اردوهاي آمادگي نشان ندادند. يك كوهنورد كه تازه شروع كرده و مي‌خواهد ادامه دهد، با ديدن اين فيلم‌ها آگاه‌تر مي‌شود و شايد بسياري از مشكلات تيم هاي ملي و خانواده كوهنوردي حل مي‌شد. همچنان اين اسناد كه متعلق به جامعه ورزشي كوهنوردي است، در انحصار چند نفر به شكل شخصي در آمده و هيچ كس دسترسي به آنها ندارد.

فارس: در اردوهاي جديد هيماليانوردي كه در جريان است، شركت داشته‌اي؟

بله، تركيب انتخابگران تا حدودي تغيير كرده و برخي مربيان سابق آمده اند؛ اما واقعيت اين است كه اين سيستم كاري از پايه مشكل دارد، زياد تفاوت نكرده است. سيستم مديريتي جديد از منتقدان مديريت قبلي است كه ظاهرا بيشتر به دنبال تسويه حساب است تا كار اصولي.

حادثه كاشربروم از نظر برخي كارشناسان به نوعي ناشي از مديريت بيماري بود كه با همراهي عوامل  طبيعي، در سال 1383 رخ داد و قرباني خود را گرفت.

محمد اوراز ملي پوش سال‌هاي اوج نام آوري كوهنوردي ايران، شايد قرباني مجموعه عملكردي بود كه خود نيز در هدايت و تداوم آن نقش بسزايي داشت؛ اما فال قرعه به نام اين جوان نقده‌اي رقم خورد.

نام و يادش همواره زنده باد.

تهيه و تنظيم از پروين ايماني

 

نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم خرداد 1386 توسط ح.نجاریان |

 

                                  

 

  چند روز قبل مطلبي تحت عنوان

                                              "دلايل وقوع حادثه گاشربروم"

به دستم رسيد تحت عنوان  عرايض آقاي مقبل هنر پژوي فراموش كار (مصاحبه با خبر گزاري فارس).

 

 روي اصل اينكه ما ها به قول همان اورازي كه خود مقبل هنوز هم نيم بند قبولش داره، و با علم

 به اينكه نبايد خاطر مسافر در راه سفر رو  آزرده كرد، جوابیه مطلبش را گذاشتیم.

 

تا بازگشت.

 

از اين رو براي اين دوستان و ديگران اين راه دشوار صميمانه آرزوي پيروزي و موفقيت مي كنم،

چرا كه آرزوي قلبي ماست صعود به قلل بلند دنيا، حال توسط هر كس و هر تشكيلاتي باشد.

ديگه اينكه اميد كه برخور دها، حرفها و نقل قصه هايمان در راه سازندگي جامعه فقير كوهنوردي باشد،

نه اينكه هر جا لازم و به صلاحمان بود حافظه مان كار بيفتد. كه آن موقع تاريخ حافظه اي گويايي دارد.

 

  فقط افسوس و حيف از بچه هاي صاف و ساده كه اين جور نا آگاهانه خوراك تبليغاتي،

 و يا بهترِ بگم رپرتاژ آگهي عده اي تازه از راه رسيده كه به جاي اينكه فكر رفع درد این ورزش باشند

 و ارائه راه كار بيشتر فكر حق تحرير هستند و از آب گلالود ماهي گرفتن، مي شوند.

 

و نكته پاياني اينكه مقبل جان به حافظه ات فشار بيار، مثل مطالبي كه به ياد آوردي.

با شهامت همه ي قصه رو بگو، لازم نيست انسان بترسد حتي اگر به ضررش باشد.

مطالبت در بعضي قسمتها به دل مي نشيند چون از در بر آمده ولي متاًسفانه در

 پاره اي قسمتها مقرضانه است و از روي شايد نا آگاهي.

 

عزيزم  براي ما تو همان مقبل ناز، مهربان و شيطاني.

 

و به ياد داشته باش براي همه ي اون برو بچه هايي كه از دم تيغ گذشتند. دستشان را سرما برد. 

 و مخلصانه به تو تنها دستكش و... را دادند،

 تا تو هر بار آنها را پرت كني و هيچ گاه به روي تو نياوردند كه چه كشيدند،

تا باز تو دِگر باره به زندگي لبخند بزني و همه ي اينها  در حالي بود كه همان

 "ينگه دنيايي هايي " كه خودت گفته بودي ما را به باد تمسخر گرفتند

 كه اين چنين كاري محال است. (امداد در آن شرايط).

 

تو يادگار مانده به جا از اورازي  (حرمت نگه دار ) اشاره به توهين بچه هاي نقده و... مطلب خودت

 

خوب من: شايد تو راست بگويي

 

                      و

 

بقول يكي از بچه ها كه در جلسه بعد از بازگشت از برنامه گفت:

 

    شايد بهتر بود حسن و داود از راه قله باز مي گشت و شما كه قدرت مند بوديد مي رفتيد!! 

 (اشاره به مطلب خودت)

 

خوبم

 

قدري فكر كن به عواقب كار و اينكه اگر ما برمي گشتيم، چه مي شد.

(يا نكنه مي خواهي چند سال بعد به اين موضوع برسي)!!!

 

راستی بهتره بري

 

به فرمهايي كه در اولين اردوي هيماليا نوردي پر كرده بودم نظري بيندازي.  

حداقل اینکه حالا تو دسترسي بهتري داري!!!

 

 

                 

 

"؟ آره سوال شده بود؟ "

 

 به چه قيمتي حاضريد در راه صعود تلاش كنيد؟؟

 

نوشتم

 

هنوز هم ميگم

 

در ره دوست جان دهيم

 

كُرد مهربان: (اصلاحي در برنامه)

 

   تو نمي خواهي يادت بياري، ولي بگذار صادقانه بگويم در آن روز كذايي

 26 مرداد من هيچ تمايلي به صعود نداشتم

 (عليرغم كسب مدال و... كه حداقل زياد به درد ما مسن ها نخورد)

 (""اشاره به زندگي جلال و اقبال و..."" )

 بايد به جرات بگويم بيشترين و دلهره انگيز ترين دقايق را گذراندم،

 بيش از اين رو كه داشتيم به همه ي آموخته هاي خود و هر آنچه مي آموختيم

پشت پا مي زديم ، ووو خيلي خوب مي دانستم ما به استقبال مرگ مي رويم.

 

باري ..

 

بگذار بماند براي بعد

سفرت به خير...

 

به شكوفه ها به باران برسان سلام ما را

 

                                                                      مَش حسن


 

برج سینا می گوید

 

اسطوره بي لياقتي و بي غيرتي

 

                                           

 

 

                                             

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم خرداد 1386 توسط ح.نجاریان |

 

 

زمستان فرا مي رسد، ورزش جذاب و زندگي بخش كوه نوردي جلوه ديگر مي يابد. اما در كنار اين شكوه و زيبايي خطرهايي در كمين است . كوهنو ردي به دليل ويژگي هايش با درصدي ريسك همراه است، اما مي توان و بايد ميزان آن را به حداقل ممكن كاهش داد. كوهنوردان نا آشنا با فنون  كوهنوردي عذرشان خواسته است و بر مؤسسات كوهنوردي و مسئولين كوه نوردي كشور است تا از راههاي مختلف دانش كوهنوردي را افزايش دهند.

اما در سالهاي اخير گاهي شاهد مرگ برخي  از بهترين كوه نوردان ايران و جهان بوده ايم كه در اثر سهل انگاري و در نتيجه يك اقدام اشتباه دچار حوادث جبران ناپذير شده اند. كوهنورداني كه بخصوص در زمستان و يا در شرايط زمستاني اقدام به صعود مي نمايند بايد موارد ذيل را مورد توجه قرار دهند:

 

1-      داشتن آمادگي روحي و رواني (كوهنورد بايد با علاقه وجديت و با عزم جزم اقدام به صعود نمايد).

2-   داشتن آمادگي جسماني (كوهنورد بايد با  تمرينات لازم ومتناسب با برنامه مورد نظر به همراه تغذيه مناسب قبل از صعود انجام دهد).

3-     داشتن البسه و ابزار لازم و كافي متناسب با برنامه مورد نظر .

4-       توجه به وضعيت  مسير ها و چگونگي عبور از مسيرهاي ريزش بهمن.

5-   داشتن ديد كافي هنگام صعود و يا فرود بطوري كه كوه نورد  مسير راتشخيص دهد و مجبور نباشد كه با حدس و گمان راه خود را بجويد (هواي طوفاني و تاريكي).

6-  داشتن تحرك كافي در حين صعود و بخصوص در هواي سرد (درصعود هاي فني ، كرده اي بيشتر از دو نفر باعث كندي حركات مي شود)

7-  داشتن تصوري صحيح از شرايط اضطراري مثل سقوط و مرگ يك همنورد (كوهنورد بايد از هر نظر آمادگي مقابله با آن شرايط را داشته باشد و آن را در ذهن خود تمرين كند).

8-  داشتن تصوري صحيح از موقعيت صعود و شرايط جوي (كوهنورد بايد اطلاعات دقيق هواشناسي را از سايت هاي مختلف دريافت كرده باشد.)

 

كوهنورداني كه بدون توجه به تمامي موارد فوق اقدام به صعود مي نمايند  و دچار حوادث جبران ، ناپذير مي شوند در واقع به يك عمل انتحاري دست مي زنند (اگر چه اين كار خود نيازمند يك جسارت و شهامت است) اما با اين كار:

 

1-   جامعه كوهنوردي را از وجود خود محروم مي كنند (اينها معمولاً كوهنوردان با تجربه اي هستند كه مي توانند سالها به اين ورزش خدمت كنند).

2-       تاًثيراتي منفي بر ذهن علاقمندان به كوه نوردي مي گذارند.

3-      پرداختن اينگونه به ورزش كوهنوردي براي مردم قابل پذيرش نيست  و تاًثيرات منفي  بر اذهان خانواده ها به

4-      جاي مي گذارند.

5-      و بالاخره جفا به آنها يي مي كنند كه دوستشان دارند.

 

                                                                          رضا شيشه چي

                                                                                                     آبان 84  

   

 

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 توسط ح.نجاریان |
Blog Skin