بیاد دلاوران گاشربروم یک
به نام و یاد زنده یادان اوراز، خادم، هنرپژو
استمداد از همنوردان

هر چند سالی هم که بگذره، زمان نمی تونه جسارت، مردانگی و شجاعت مردان تاریخ را کم رنگ کنه، همان ها که از والاترین چیز خود "زندگی " گذشتد تا بار دیگر مردانگی را معنی کنند.
هر وقت یاد برنامه گاشربروم یک در سال 82 13 می افتم، بیدرنگ یاد آن تلاش جانانه در روح و جسمم نقش می بندد، آن تلاش مردانه چند روزه در آخر برنامه، آن بدشانسی محض، طوفان بنیان کن، سرمای بی همتا، ستیز نابرابر، همان دقایق دشوار و ملال آور و در مقابل مردانگی بچه های بی ادعا و بی توقع که فقط به خاطر یار حاضر بودند دست به هر کاری بزنند تا بی یار به خانه بازنگردند، تا بار دیگر عزت، شرف و غیرت ایرانیان را معنا سازند، نمی دانم کجایند و به چه کاری به جز چند تایشان ولی هر کجا هستند و در هر تلاشی امید، در تمام مراحل زیست پایدار و موفق باشند و یاد نام پرواز کردگان همیشه در دل زنده:
محمد اوراز: که با شهامت تمام تحمل کرد تا در آغوش یاران به بیمارستان انتقال یابد
مقبل هنر پژو: آرام، صبور و بی حوصله آرام و قرارش بریده بود، برای خانه گاهی برای صعود و اینکه "کی به قله می رسیم!!" و عاقبت او نیز...
داود خادم: دلگیر آن دقایق، خونگرم مهربان و چونان دیگران چه مردانه ایستاد، تا او نیز گوشه ای از شجاعت و انسانیت را رقم زند شاید او نیز طاقت نیاورد با کی دو هم سو شد.
نمیدانم صدها بار مطالب این روزگار را ورق زد وارسی کردم تا بلکه بتوانم از جایی شروع کنم برای نوشتن، خیلی مواقع کم می آورم اگر چه کلیتش را نوشتم، این هم دارد به آرزوی سخت تبدیل می شود و امید بتوانم ثانیه ثانیه آن تزاژدی را روی کاغذ بیاورم، از این رو از کلیه همنوردان، دوستان، آشنایان و... کسانی که به نحویی با این بزرگان ارتباط داشته و یا عکس، دست نوشته ای، بریده جراید، اطلاعیه، یا خاطره ای در ذهن دارند، تمنا می کنم، در صورت تمایل و به لحاظ غنای بیشتر کتاب گاشربروم یک " د راختیارم قرار دهند تا بر حسب امانت و به نام شخص ارسال کننده چاپ کنم پر مسلم است، این جانب فقط حق ویراستاری مطلب را خواهم داشت. تا باشد این نوشتار انتقال تجربه ای باشد ارزنده برای ارتقا سطح دانش کوهنوردی کشورمان ایران.
متن زیر تقدیم باد به روح بلند پرستوهای پر کشیده و همه ی آنها که جسارت، انسانیت، عزت و شرف را معنا ساختند.
دوست من، برادرم .....
این تنها تو نیستی که عزت و بزرگواری وطن مرا در یادها و خاطره ها ثبت کردی.
.... که آرش ها نیز
این تنها تو نیستی که معنای دیگری از عشق و فداکاری را عیان ساخته ای.
.... که سیاوش ها نیز
این تنها تو نیستی که بیرق شجاعت را بگونه ای دیگر افراشته ای.
.... که رستم ها نیز
اما این تنها توئی که در غربت هولناک گاشربروم غیرت و شرف خود را هم عیار با خون پاک محمد اوراز جلوگر ساختی و زرناب ایرانی بودن را به چشم جهانیان آراستی
تو افتخار ایران هستی
متن بالا بر گرفته از لوح تقدیر همان سالها ست.
گل من گریه مکن
گل من گریه مکن
که در اینه ی اشک تو غم من پیداست
قطره ی اشک تو داند که غم من دریاست
گل من گریه مکن
سخن از اشک مخواه
که سکوتت گویاست
از نگه کردنت احوال تو را می دانم
دل غربت زده ات
بی نوایی تنهاست
من و تو می دانیم
چه غمی در دل ماست
گل من گریه مکن
اشک تو صاعقه است
تو به هر شعله ی چشمان ترم می سوزی
بیش از این گریه مکن
که بدین غمزدگی بیشترم می سوزی
من چو مرغ قفسم
تو در این کنج قفس بال و پرم می سوزی
گل من گریه مکن
که در ایینه ی اشک تو غم من پیداست
فطره ی اشک تو داند که غم من دریاست
دل به امید ببند
نا امیدی کفرست
چشم ما بر فرداست
ز تبسم مگریز
در دندان تو در غنچه ی لب زیباست
گل من گریه مکن
ادرس ارسال مطلب:
زنجان کیلومتر ۵ جاده تهران شرکت پارس سویچ - روابط عمومی
کد پستی ۳۱۴۵۸/۴۵۱۵۱ صندوق پستی ۱۴۱۴ - ۴۵۱۹۵
http://www.ibna.ir/vdcbz5b0.rhbs5piuur.html
«روياي صعود» را در نمايشگاه بينالمللي تهران ببينيد
اين كتاب بيان كننده قصه صعود به يك قله نيست، بلكه روايت زندگي صعود است، همدلي و صميميت اعضاي تيم و زندگي مشترك با يكديگر در طول اين سفر و حمايتهايي كه از سوي حاشيهنشينان هيماليا وجود داشت، تمام اعضاي تيم را در رسيدن به هدف در اين زندگي ياري كرد. اين اثر ميتواند به گونهاي زيبا اين موضوعات را بيان كند.
'گر زخم بر کوه زنید برجان فرود آید
درود بر شما دوستان پاک و عاشقان کوه
چندی قبل مطلبی در یکی از وبلاگ های دوستان خواندم مبنی بر ساخت جانپناه در یکی از دیواره های اطراف زنجان و در ادامه موج تبریکات به این دوستان جوان بر خود وظیفه دانستم تا آنجا که سن و خاطرات کوه گردیم اجازه می دهد بررسی کوتاهی داشته باشم بر روند ساخت جان پناه سازی و عواقب و تخریب های در پی آن و اینکه به واقع ما چقدر سهم داریم که این گونه دست به تخریب محیط زیست بزنیم.
بحت ساخت جانپناه و پناهگاه در کوه ها و دیواره های کشورمان ایران بر می گردد به سالها قبل همان موقع که قدری کوهنوردی رنگ و بوی سیاسی داشت، و دولت مردان خیلی میانی خوبی با کوهنوردان و آنها که کوله در کیسه گونی گذاشته از شهر خارج می شدند، نداشتند، در آن سالها بود که با همت و قهرمانی خاص عده ای عاشق محل های امنی ساخته شد، که می توان به جان پناه اسپیدکمر، شروین، اردلان در منطقه توچال و تخت فریدون، بارگاه سوم، سیمرغ، جان پناه های فلزی شمالی در مسیر های دماوند ساخته شد. و یا در علم چال منطقه علم کوه که به کام یخچال رفت و یا پناهگاه بی حساب کتاب منطقه تفتان البته در بعضی مناطق بیشتر بحث بُعد مسافت و دشواری کار مد نظر قرار می گرفت و دیگر دلایل آن را می شود به موارد زیر اشاره کرد.
نبود وسایل مناسب و مدرن در آن سالها
بعضاٌ عدم دسترسی وسیله نقلیه تا کوه پایه
تعداد محدود علاقمند
حس مبارزه طلبی و شجاعت
داشتن محلی امن برای زمستان و برگزاری جلسات
محل مناسب جهت شب مانی
و همه ی اینها و دهها دلیل دیگر عده ای عاشق را گرد هم آورده بود تا در کنار عده ای علاقمند کوهگرد عشقشان بشود بردن کیسه ای شن، سیمان تخته و شیروانی به ارتفاعات تا محلی بدست توانمند آنها بنا گردد.
که پس از سالها با وارد شدن ابزار و وسایل سبک، خواهان این محل ها تنزل نمود مگر در مکان هایی همچون دماوند(تخت فریدون)، سبلان و...
در سالهای بین دهه شصت تا نیمه های هفتاد تب ساخت جانپناه نیز در دیواره ها خصوصاٌ بیستون گُل کرد که می توان به جانپناه مسیر روست علایی و جان پناه هها بود و بعد به کام اژدها و لول سخت، لجور اراک و یا در دیواره علم کوه با نصب دو طاقچه فلزی اشاره نمود، ولی چیزی که به چشم می خورد و خیلی زود مشتریان شب مانی خود را در این ارتفاعات از دست داد. این بود که کمتر کسی حاضر بود تن به حمل وسایل خواب و ابزار آلات سنگین دهد و این در صورتی بود که می شد با قدری تمرین بیشتر یک روزه از پس سخت ترین مسیرهای دیواره های کشور بر آمد و این را می شود بیشتر از سال 1365 به بعد مرسوم دانست دیگر کسی به سراغ خوابیدن های طولانی و... صعود چند شبه دیواره علم کوه و... نمی رفت. حتی می شود گفت نصب جان پناه های چون شاخک علم و یا سیاه سنگ بیشتر در زمستان قابل استفاده است تازه اگر بشود در این فصل روی آن حساب کرد.
پس چه ماند از این همه تلاش جز مواردی آزار دهنده که دل هر انسان عاقلی را به درد می آورد، بطوری که بعضی از این محل ها تبدیل گردیده به محلی امن برای کوه گرد ها، معتاد ان، شکارچیان و... تا بعضاٌ به مقاصد شوم خود برسند که این بیشتر در مورد جان پناه هایی است که در ارتفاعات پایین نصب می شود و به پاتوق تبدیل شده، که همان تعداد معدود شکاری هم که مانده یا کشته شوند و یا رخت بر بندند، به مناطق بکر تر سفر کنند.
اما مورد دیگر انباشت زباله و سوزاندن درخت و بوته های اطراف این محل ها است که به دست همین از خدا بی خبران و بعضاٌ بعضی کوهنوردان که فکر می کردند، صاحبان مطلق این مناطق هستند و شهرداری باید تا دور ترین نقاط ایران ماٌمور حمل زباله اعزام کند به حکم اینکه ما مالیات می دهیم.
با این تفاصیل و این همه برگزاری کلاس های متعدد کوهنوردی و زیست محیطی در شرایطی که در دنیا قابل بحث است زدن یا نزدن حتی یک رول بُت، چه رسد به ساخت جان پناه و آن هم روی دیواره بدون کار کارشناسی و در نظر گرفتن عواقب کار، مگر نه اینکه برای ساخت ایمن چنین محلی باید مقدار زیادی میخ، بُلت، سیمان، مصالح و... به بالاحمل و به کار رود تا چنین بنایی ساخته شود به عشق اینکه ساعتی در آن استراحت کرده به خود فخر بفروشیم که ما هم در این وانفسا کاری کردیم، غافل از اینکه آیا این تخریب داشته ها نیست؟
آیا این اعمال دوری از راه درست کوهنوردی نیست؟
چرا ما نباید نیرو، تفکر و ابزار آلات جوانان خود را در راه موثر و سودمند ی به کار گیریم.
به راستی هیچ فکر کرده اید!؟ سهم ما از دنیای بکر و ناب طبیعت چقدر است؟
آیا اینقدر هست که اینگونه بیرحمانه دست به تخریب بکرترین و ناب ترین زیست گاه امن جانوران بزنیم؟
بر ما و همه ی پیشکسوتان وظیفه است با برخوردی منطقی و سازنده آگاهی لازم به این دست از عزیزان داده و این اجازه را به خود ندهیم که با نصب این کلبه ها چهره ی کوه و صخره های ناب را زخمی کنیم،
چرا که فردا خیلی دیر است
و در این صورت چگونه می توانیم از همین ذره سرمایه ی مانده خود پاسداری کنیم و اجازه ندهیم:
جنگل ابر زیر تیغ بولدزر های راهداری نابود گردد
طبیعت زیبای حومه های شهرها بدست پیمانکاران و ویلا سازان به بوته فراموشی سپرده شود
معدنی ها صخره های زیبا را به یغما برند
خاک های گران قیمت جزایر کشور با ارزان ترین قیمت و بعضاٌ مجانی سر از ینگه دنیا در آورد
به خود آییم.
محمد حسن نجاریان دی 1388
متن زير تقديم باد به همه ي دوستان، همنوردان، و غريبه هاي آشنايي كه چه در برنامه مردانه تلاش كردند يا از دور نظاره و نقد مان كردند، حال به هر شكل ُ لحني. شما با تلاشتان، نقدهاي تان اگر چه چكشي، ما را به پاره اي از نواقصمان آشنا و در ادامه را مصمم تر ساخت.
سپاستان باد – پايدار باشيد
مهر هشتاد وهشت
شبی از آنِ رابی
این داستان واقعی است و ارزش خواندن را دارد!
این داستان را نه به خواست خود، بلکه به تشویق و ترغیب دوستانم مینویسم. نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دیموآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم. مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سالها دریافتهام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است. با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشتهام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکردهام. امّا، از آنچه که شاگردان "از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده" میخوانمشان سهمی داشتهام. یکی از این قبیل شاگردان رابی بود. رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد.
برای رابی توضیح دادم که ترجیح میدهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایینتری آموزش را شروع کنند. امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد. پس او را به شاگردی پذیرفتم. رابی درسهای پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است. رابی هر قدر بیشتر تلاش میکرد، حسّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان میداد. امّا او با پشتکار گامهای موسیقی را مرور میکرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره میکرد. در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم. در انتهای هر درس هفتگی او همواره میگفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو میزنم." امّا امیدی نمیرفت. او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت. مادرش را از دور میدیدم و در همین حدّ میشناختم؛ میدیدم که با اتومبیل قدیمیاش او را دم خانهء من پیاده میکند و سپس میآید و او را میبرد. همیشه دستی تکان میداد و لبخندی میزد امّا هرگز داخل نمیآمد.
یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید. خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد. البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمیآید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.
چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی دربارهء تکنوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم. بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم میتوانم در این تکنوازی شرکت کنم؟". توضیح دادم که، " تکنوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی." او گفت، "مادرم مریض بود و نمیتوانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین میکنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تکنوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.. نمیدانم چرا به او اجازه دادم در این تکنوازی شرکت کند. شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که میگفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد. تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود.. برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم. در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکند چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.
برنامههای تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود. رابی به صحنه امد. لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند.. با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟" رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد. وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم. ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو مینواخت بشنوم.
انگشتانش به چابکی روی پردههای پیانو میرقصید. از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت. آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت میطلبد در نهایت شکوه اجرا میشد! هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد. بعد از شش و نیم دقیقه او اوجگیری نهایی را به انتهی رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کفزدنهای ممتدّ خود او را تشویق کردند. سخت متأثّر و با چشمی اشکریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم. گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی! چطور این کار را کردی؟" صدایش از میکروفون پخش شد که میگفت، "میدانید خانم آنور، یادتان میآید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او کر مادرزاد بود و اصلاً نمیتوانست بشنود. امشب اوّلین باری است که او میتوانست بشنود که من پیانو مینوازم. میخواستم برنامهای استثنایی باشد."
چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیدهای نبود که پردهای آن را نپوشانده باشد. مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبتهای کودکان ببرند؛ دیدم که چشمهای آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگیام پربارتر شده است. خیر، هرگز نابغه نبودهام امّا آن شب شدم. و امّا رابی؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد. رابی در آوریل 1995 در بمبگذاری بیرحمانهء ساختمان فدرال آلفرد مورای در شهر اوکلاهما به قتل رسید.
آی آی انسانها

حرف دهن پر کنیه نه چه کسی باید به این امر وفا دار بمونه

اینجا قلب تپنده کشور است برای کوهی ها یعنی دماوند این اسطوره بلند بالا که تو شعار دادن ها خیلی پزش رو می دیم ولی خارجی ها باید بیان عکس رو بگیرن ببرن و بگن ببینید اینها همون هایی هستند که.... حقشان است

راستی یه چیزی آیا کوهنورد با خودش کارتون و بشکه و... میاره نه بابا مال آقایونی است که تور می آوردند و کاسبی می کنند نوش جانتان باد ولی با پرداخت مبلغی اندک نصف پول پرداختی به همون افغانی مادر مرده که بارتان رو آوره می توانید همه ی این بار و زباله ها را پایین بفرستید نه این که بگذارید به حساب مسئولین پناهگاه که تابستان خواهند آمد و پاکش می کنند ای وای بر ما ملت درد زیاد است. نزار بگم ده حقمونه سواری دادن ....

پرنده مردنی است پرواز را به خاطر بسپار

قصد آزار دل نازکتون رو نداشتم ولی دلم گرفت از زمین و زمون

میدونی این ینگه ئنیایی ها برامون می نویسن پس بزار حداقل از ورزشکارا با خاطره خوش جدا بشن ای کاش فدراسیون یا نمیدونم هر کس که می تونه کنترلی داشته باشه از تردد در منطقه به لحاظ زیست محیطی حداقل از اروپا یاد نمی گیرید از آراراتی ها یاد بگیرید.

اینم دست نوشته ای دوستی از اردوهای زنجان دلم گرفت از این زمون و آسیب برا ورزشکارا
به جستجوی تو، از شب گذشته، آمده ام
هزار بادیه را، در نوشته آمده ام
قدم قدم، همه نام تو را، به ناخن و خون
به ساقه های درختان نوشته آمده ام
به بویه بر و بوم همیشه آبادت
ز هفت خوان خرابه گذشته آمده ام

چندي قبل سميناري تحت عنوان مديريت جامع بحران در حوادث غير مترقبه با همكاري صليب سرخ جهاني و دفتر فرهنگي سازمان ملل و... برگزار گرديد كه اين جانب نيز به عنوان نماينده كانون كارگري در اين سمينار شركت نمودم. كه اميدوارم بتوانم از مطالب جالب آن در آينده بياورم چرا كه بواقع مي توان گفت موضوعاتي آموزنده و پاره اي اوقات تكان دهنده مطرح گرديد.
در حواشي سمينار نمايشگاهي با همين مظمون برگزار گرديد كه نكات جالبي به چشم مي خورد. مثل اين موضوع زير: ببينيد و بخونيد:
اينجا بم است، همان جايي كه حالا ديگه فقط تل خاكي از اون مانده به جا و همه ي علاقمندان دست به دست هم دادند كه بلكه اين بنايي زيبا را بسازند.
و اين آقا محمودِ:

وقتي محمود دوچرخه سواري مي كنه بچه ها دنبالش راه مي افتن و اگه بخوان سوار شَن مانعي نداره ولي بايد در عوض محمود رو تا دم در خونش به پشت سوار كنن و برسونن.
عكس از : انجمن حمايت و ياري آسيب ديدگان اجتماعي
بازم سلام
چند روز پیش دوستی زنگ زد و گفت مي ياي؟
گفتم کجا!!
گفت بابا جلسه برودپیکی ها
گفتم: نه، دكترم، نمي رسم بيام
گفت خوب که نيستي
گفتم چرا!!!
گفت حتما درگیر می شی آخه تو که خودت در کل ماجرا بودی
صعود اونا شرپای ما!! همیاری!! بابا ما خودمان بدون شرپا رفتیم و اون با اونا!!!!
نگذاشتم ادامه بدهد و گفتم ما ایرانی بودیم و من احساسم این که ما یک تیم بودیم در قالب دو کمپ و بعدش هم دلت رو بزرگ کن مسئولین هیات که نمیدونن در صعود ها تیم ها چطور یک دل و یک رنگ می شن در ثانی آنقدر مزه و لذت داشت اون صعود با اون بچه های ناز دو تیم و آنقدر داشتنی فراوان داشت که اصلا به مجال تقدیر و ... نمی گنجد.
باشد اسم شما نبود که نباشد بالاخره تو دل اون بچه ها که جا باز کردید!!
همین کافی است و بس تا درسی باشد برای دولت مردانی که هر روز به رنگی اند و براحتی تیغ جدایی می کشند بین گروهها ُ نفرات و...
راستی مگر نه اینکه این کوهنوردی ورزش زیبایی است دل ها رو به هم نزدیک می کنه، کینه ها رو دور می کنه، به خدا این ها رو کسایی داد می زنن که خودشون همیشه تو کلاس ها حاضرهستند اصلا حاضر بود توی خرم آباد، وقتی دیدمش برق شادی توی چشام جهید که چقدر خوبه مسئولین روسای هیات ها دستشون توی کار باشه و اهل دل باشن. آره اینا رو خودشون درس دادن و امید که بدان اعتقاد داشته باشن حتما که دارن!!!! شاید اشتباهی شده اگر چه نمی شود بعضی چیزها را جبران کرد آب رفته...
ما زنده با آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ما است
و سخن دوستان سایپایی در این خصوص
بازم سلام
چند روز پیش دوستی زنگ زد و گفت مي ياي؟
گفتم کجا!!
گفت بابا جلسه برودپیکی ها
گفتم: نه، دكترم، نمي رسم بيام
گفت خوب که نيستي
گفتم چرا!!!
گفت حتما درگیر می شی آخه تو که خودت در کل ماجرا بودی
صعود اونا شرپای ما!! همیاری!! بابا ما خودمان بدون شرپا رفتیم و اون با اونا!!!!
نگذاشتم ادامه بدهد و گفتم ما ایرانی بودیم و من احساسم این که ما یک تیم بودیم در قالب دو کمپ و بعدش هم دلت رو بزرگ کن مسئولین هیات که نمیدونن در صعود ها تیم ها چطور یک دل و یک رنگ می شن در ثانی آنقدر مزه و لذت داشت اون صعود با اون بچه های ناز دو تیم و آنقدر داشتنی فراوان داشت که اصلا به مجال تقدیر و ... نمی گنجد.
باشد اسم شما نبود که نباشد بالاخره تو دل اون بچه ها که جا باز کردید!!
همین کافی است و بس تا درسی باشد برای دولت مردانی که هر روز به رنگی اند و براحتی تیغ جدایی می کشند بین گروهها ُ نفرات و...
راستی مگر نه اینکه این کوهنوردی ورزش زیبایی است دل ها رو به هم نزدیک می کنه، کینه ها رو دور می کنه، به خدا این ها رو کسایی داد می زنن که خودشون همیشه تو کلاس ها حاضرهستند اصلا حاضر بود توی خرم آباد، وقتی دیدمش برق شادی توی چشام جهید که چقدر خوبه مسئولین روسای هیات ها دستشون توی کار باشه و اهل دل باشن. آره اینا رو خودشون درس دادن و امید که بدان اعتقاد داشته باشن حتما که دارن!!!! شاید اشتباهی شده اگر چه نمی شود بعضی چیزها را جبران کرد آب رفته...
ما زنده با آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ما است
و سخن دوستان سایپایی در این خصوص
مقدمه یک درد

چند روز قبل بود آره قبل تعطیلات دنبال پرس و جو بودم آیا برویم چل مور شهیدان یا نه به چند جا زنگ زدم از بچه های ماکو گرفته تا ارومیه و نقده که عمده زحمت ما گردن دوستم داغستانی بود و نهایت جناب قربانی،که تماس گرفتم یارای صحبتش نبود و من در تعجب که نکند خطایی مرتکب شده ام که این گونه برخورد می کند، و وقتی پرسیدم مکثی کرد و گفت
من از شما شرمنده ام.
پرسیدم موضوع چیست! گفت
"در مورد مطلب اون پسره (مقبل) دلم گرفته"
خواستم آرامش کنم و این که روزگار است می گذرد گفت
"مطلبت رو خوندم منم چیزی نوشتم مختصر و مفید اون رو به مطالب وبلاگت اضافه کن"
چیزی نتونستم بگم و این شد که بدون کم کاست عین مطلب را با نام ایشان آوردم.
بنام خالق کوهها
مصاحبه آقای مقبل هنر پژوه را که با خبر گزاری فارس انجام داده بود، مطالعه نموده و متاسفم از اینکه جوانی که خود را شاگرد زنده یاد محمد اوراز دانسته و هنوز در ابتدای راه است باید جهت شرکت در کار برنامه هیمالیا نوردی اینقدر حرمتهارا شکسته و تک تک بزرگان کوهنوردی این مرز و بوم را از دم تیغ بگذارند و نظر به حرمتی که از جانب ایشان به جوانان شایسته شهرمان که من نیک میدانم با چه مصیبتی سر از هیمالیا در آورده و افتخارآفرین این خِطه محرم بوده اند جهت اذهان عمومی چند سطری بنگارم و قضاوت را نیز به آنانی می سپارم که جهت شکوفائی کوهنوردی ایران عزیزمان عشق می ورزند.نخست اینکه ذکر نموده اندکه سطح کوهنوردی ایران با جهان قابل مقایسه نیست ولی تو که اینقدر با تفکر و بغیر از خود کسی را قبول نداری، بایدبعرض عالی برسانم ک شاید پول کوهنوردی ما با جهان قابل مقایسه نیست ولی بدان غیرت، تعصب،شجاعت،وطن پرستی و انسان دوستی ما خیلی بهتر از آنان است که نمونه بارز آنرا می توان به موارد زیر اشاره نمود.
دو بار حمله نهائی در عرض کمتر از 24 ساعت از ارتفاع 8000 متری به قله اورست در جریان صعود 1377
بیش از چند بار تلاش در نجات جان کوهنوردان منطقه خصوصاً مصدوم انگلیسی در همان برنامه صعود اورست 77 و آن هم بالای ارتفاع 8000 متر.
صعود افتخار آفرین تیم بسیار کم تجربه و جوان به قله پوبدا در سال 78 که چندین سال صعود نشده بود.
صعود 2 قله 8000 متری چوایو و شیشاپانگها در یک برنامه که دومی بدون حمایت شر پاها به انجام گرفت.
صعود بدون اکسیژن به قلل ماکالو و لوتسه توسط اورازِ سر افراز.
اولین صعود تیم 12 نفری یک کشور به طور کامل به سومین قله جهان در سال81.
حمل مصدوم از ارتفاع بالای 7000متری درحادثه گاشربروم 82 که جهان کوهنوردی حیران مانده بود.
و باید به موارد بالا مدیریت و کاردانی آقای صادق آقاجانی اشاره نمود که اکنون دنیا کوهنوردی ایران را یکی از قطب های کوهنوردی جهان بحساب می آورند و بی جهت نیست که عضو هیات رئیسه اتحادیه کوهنوردی آسیا و حتی جهان به صادق آقاجانی محول می شود، در حالیکه نیک می دانیم که کل بودجه اختصاصی سازمان به فدراسیون پنجاه میلیون تومان نمی رسد و باید با آن پنجاه میلیون امورات کوهنوردی کشور و برنامه های هیمالیانوردی اجرا شود البته شایداز این به بعد با بودجه درخواستی آقای هوایی که مبلغی میلیاردی است این مسائل حل شود!!! (البته تا کنون که این مطلب را می نویسم ردیف نشدن بودجه لازم برنامه اعضاء تیم اعزامی به هیمالیا را وادار نموده است که حسرت روزهای از دست رفته را بخورند)
مقبل عزیز امیدوارم که عینک بدبینی را برداشته و سال 79 را بیاد بیاوری که چه کسانی حمایتت کردند تا به تیم ملی راه یابی همان بچه های نقده ای که لیاقت تیم ملی را نداشتند صد چندان از تو لایق تر بوده و حداقل حرمتها را نگه داشته اند البته همان بچه های صاف و صادقی که تو بی لیاقتشان میدانی توانستند 11قله بالای8000 متری و 6 قله 7000متری صعود نمایند.
قضیه دوم اینکه قضاوت را به سرپرستی برنامه ها و اعضاء تیم محول می کنم که از نظر اخلاقی چه مواردی را از مهدیزاده ،فرجی،سلیمانی،و گرمی پور دیده اند که توی با لیاقت مارک بی لیاقتی بر آنان می زنید.
بد نیست بدانید که فرجی با اخذ مدرک فوق لیسانس تربیت بدنی و تشکیل زندگی مشترک در شهر تبریز در خدمت ورزش می باشد. مهدیزاده با استخدام در شرکت نفت زندگی راحتی در تهران داشته و در خدمت کوهنوردی شرکت نفت انجام وظیفه نموده و چه بسا خود درایت آنرا در صعود اسپانتیک (تو نیز تشریف داشتی) ملا حظه نمودید که چگونه با توانائی که داشت تیم بی تجربه خود را با همکاری بزرگوار افلاکی،نجاریان و... تا صعود قله همراه هی نمود. و اما بگویم از سلیمانی که او هم با استخدام در شرکت نفت مسئول کوهنوردی جزیره خارک می باشد. و گرمی پور نیز در کشور ارمنستان فوق لیسانس بیولوژی را تحصیل می کند.
در حالی که تو برای اخذ مدرک دانشگاهی همچنان باید راه بوکان تا ارومیه را طی نمایی. عنوان نموده اید که زندگی خود را تا به امروز در خدمت کوهنوردی گذاشته اید که این هم یک کذب محض است.
از تو می خواهم این را جواب بدهید که نسبت به کوهنوردی زادگاه خود چه کرده اید؟
سال 81 را به یاد بیاور همان موقع که صدها نفر بوکانی علاقمند ترا با "سرنا و دُهل" از فرودگاه تا بوکان استقبال کردند. یکی از بزرگترین خیابان های بوکان را به نامت، نام گذاری کردند و چندین امتیاز دیگر، ولی تو حرمت آنان را نیز زیر پا گذاشتی و نسبت به آنان از جمله "فرامرزی"،" باپیری" و غیره بی توجه شدی.
راستی در این مدت کدام برنامه را به نام بوکان اجرا نمودی؟
در حالی که کوهنوردانی را در بوکان سراغ دارم از جمله قادری و اکو که خیلی مستعدتر از م .. آهن.. هستند که تو برای اجرای برنامه انتخابشان کرده ای و متاًسفم از شما که خود را هم فکر زنده یاد اوراز می دانی دوست عزیز اوراز دلی داشت به فراخی کویر و همواره آرزو می کرد که پُلی باشد تا دیگران از رویش عبور کنند چه بسا برنامه های مختلف در جای جای ایران و استان از ماکو، خوی، ارومیه تا پیرانشهر و تهران اجرا می کرد، ولی تو در قرن 21 در افکار قومی، غوطه وری، از تو می خواهم که مصاحبه های زنده یاد اوراز را که در آرشیو صدا و سیما و حتی در نشریه اورست فدراسیون موجود است به دقت بخوانی و ببینی آنجاست که می فهمی که او یعنی محمد اوراز، اولنج، نجاریان، چشمه قصابان و افلاکی را استاد و سیلی خورده آنان خطاب می کنید نه به گفته شما رقیب و تو نیز از گفته هایت چنین پیداست که تنها در فکر خودت هستی تو همان برنامه لوسته را به یاد بیاور اگر محمد می خواست رکوردار بماند هرگز بانی طراح آن برنامه نمی شود.

که تمامی نفرات قله را صعود کنند یادم می آید وی می گفت در طول اجرای برنامه همالیا نوردی یک بار در قله ماکالو از ته دل گریستم و آن هم اشک شوقی بود که نه برای صعود خودم، بلکه برای صعود آقای افلاکی ریختم و احساس می کردم که بعد از بر کنار شدنش از کار 20 ساله به حقش رسید.
هم فکر اوراز (به قول خودت )آقای مقبل خان تو با مصاحبه ات افرادی را کوبیده ای که تاریخچه کوهنوردی این مرز بوم هستند ازتو می خواهم که فقط یک نگاه به عملکرد نجاریان،اولنج، جلال، زارعی،اقبال بینداز و ببین من و تو در حدی هستیم که آنان زیرسوال ببریم؟
تو به شیوه مربیان برگزارکننده اردوها متعرض هستی در حالی که آنانی که در اردو بوده اند خوب به یاد دارند که اردوها ی 6 تا 8 مرحله ای آن زمان با چه کیفیتی برگزار می شد و همان شیوه نظامی گری آقای صمدجباری بود که یکروزه در زمستان 76 از ناندل تا ارتفاع 5000 متری دماوند را برفکوبی نموده و شب را چادر می زنند که دیدیم چگونه در اورست جواب داد.
و یا اردوهای سختی که زمستان در سبلان، علم کوه و سایر قلل کشورمان برگزار می شد حداقل توان استفاده نفرات را از یکدیگر متمایز می کرد.
در حالیکه تیم اعزامی امسال 86 که حضرت عالی نیز به عنوان انتخابگر تشریف داشتید تنها طی 2 مرحله اردوی بسیار ساده در توچال و الوند آن هم به شکل نمایشی و نفرات تیم بسته شده.
آقای هنر پژوه تا به امروز در این مورد لب به سخن نگشوده ام ولی با بی حرمتی تو به جامعه کوهنوردی باید به عرض برسانم:
اگر در جریان صعود گاشربروم یک سال 82 هم طناب و حمایت چی زنده یاد اوراز به فرض نجاریان بود شاید هر !!!!!!
و این در حالی است که خود در منزلتان یک بار برایم گفتی:
کارگاه را به یک تخته سنگ مطمئن بسته بودم.
یک بار دیگر گفتی:
حمایت وی را روی بدن انجام دادم
و اکنون نیز میگویی:
با کلنگ کارگاه زدم با طناب حمایت کردم تا محمد دهلیز را بصورت عرضی تراورس نماید!!!
پسر جان با توجه به شناختی که از زنده یاد اوراز دارم وی با توجه به شجاعت خارق العاده اش اگر خطر را تشخیص می داد هرگز ریسک نمی کرد، چه بسا من خیلی مواقع هرچه زور می زدم حتی در ارتفاع پایین نمی توانستم محمد را سوار پله سوم رکاب کنم و حتی محمد در کوههای کم ارتفاع نقده در جائی که خطر ریزش بهمن را احساس می کرد هرگز رد نمی شد ولی از اینجا به بعد را که منجر به سقوط ونهایت درگذشت محمد شد خود بخاطر نداری !!!!!
آقای مقبل همه ما بهتر می دانیم که زنده یاد محمداوراز در برنامه های هیمالیا نوردی و از کمپ 2 به بالا تصمیم گیرنده نهائی بوده و حادثه گاشربروم از نتایج هم طناب ظعیفی چون شما بود نه مدیریت بیمار و غیره، البته نان را به نرخ روز خوردن این را هم دارد، که حقایقی را می باید وارونه جلوه داد تا به سر منزل مقصود رسید.
از جمله خوش خدمتی جنابعالی از مهمانی مفصل رئیس فدراسیون قبلی در منزلتان تا تهیه لباس کردی برای دختر آقای اقبال و امروز بهتر می دانی که انتقاد از عملکرد قبلی ها در فدراسیون فعلی بهتر خریدار دارد که تو مبادرت به این کار می کنی البته جوابیه موارد خیلی مفصل بود که بنده به چند مورد آن اشاره نمودم و در خاتمه امیدوارم که با با برداشتن عینک بدبینی نسبت به زحمت کشان صدیق کوهنوردی زحمات آنان را ارج بنهیم.
خدمت گذار کوچک کوهنوردی از نقده – حسین قربانی
چشمها را باید شست جور دیگر باید دید...